بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم* همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم* شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید * باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید * یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم * ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت* من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام* بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب* شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ* همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن * لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است * تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است* تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم* سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد * چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم * بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم * حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم* اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت* اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید* یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم* نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم* نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم * بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
ع.م
|
بنام سلطان قلبم
بنام عشق بنام تودستان مرا بگیر
حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
و
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
دوستت دارم
و
می خواهم در کنار من بمانی
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
و
در کنارت بودن را احساس کنم
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
و
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
و
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
و
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
عاشق بی صدا![]() |
ع.م

زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
دیروز با با توبودن گذشت
امروز دیدم دستانم از دستانت جداست
امروز اندازه ی دوریت را ازمن فهمیدم
بودنه و نبودنت را در کنارم با یکدیگر سنجیدم
نمی دانی چقدر بی تو تنهایم!
وقتی که خسته شدی به دنبال سعادت خود راهت را جدا کردی و رفتی و مرا خسته
تنها گذاشتی
می دانم دیوانگی ست که پس از این همه مدت و سال از تو یاد می کنم از توئی که هیچگاه فکر نمی کردی به این حد تو را دوست بدارم!
زندگی را با تو شناختم خود را با آن ساختم و تو را در دل خود جای دادم!
نمی دانی!
که تو در بارانی ترین و خسته ترین روزهای عمرم به سوی من آمدی ! و در لحظه ای راز دلت را به من گفتی که خود نقشه ی قتل احساساتم را می کشیدم!
آن هنگام که باید سکوت می کردی تا من سخن گویم تنها خودت سخن راندی و رفتی!
همان هنگام که باید سخن می گفتی بی سخن از من گذشتی!
نپرسیدی چرا اینگونه ای تو؟
تنهاییم را، غصه ها و خشمم را از چشمانم می فهمیدی !
دروغ نمی گویم اگر نیمه ی دوم من بودی!
اما آن قدر بزرگ بودی که همه در آرزوی داشتنه تو بودند!
و من ارزش تو را نمی دانستم!
رفتی و مرا از نگاه رویائیت دل دریائیت
قامت پر از سخاوتت صدای زیبا و دل نوازت که با آن عالمی را به خود مشغول می کردی و در آن هنگام به من می نگریستی!
حتی به سایه ات اجازه ی ماندن را ندادی!
رفتی طوری که انگار هرگز نبودی!
و مرا کشتی طوری که انگار هرگز زنده نبودم!
دلم برایت تنگ شده !
کجایی؟
پشت کدامین کوه؟ ورای کدامین صحرا؟ درون کدام دل خانه داری؟
آیا دیشب که فریاد می زدم و با تو در دل آسمان سخن می گفتم حرفهایم را شنیدی؟
اشکهایم را دیدی؟
همان اشکها که در لحظه ی رفتنت تو را حیران کرد اما بازنگرداند؟
چرا همواره بر این تصوری که من بزرگ و شخصیتی محکم دارم!؟
نازنین من با تو اینگونه بودم!
حال دیگر خود بدان بی تو چگونه ام!!!!
سخنی ندارم جز دو حرف و یک کلام!
دوستت دارم !
ع.م
تو که می دانی چقدر دلتنگ وجودت هستم
چقدر دلتنگ در آغوش کشیدنت هستم
تو که می دانی یک لحظه دیدنت بوییدنت بوسیدنت
شنیدن آهنگ زیبای صدایت، خنده هایت ...
غم ها و خستگی های وجودم را چون بارانی می شوید
و چگونه روحم را تازه می کند ...
مرا غرق کردی !!!
کاش می دانستی چه برمن گذشت
کاش می دانستی باعشقت با من چه کردی
اما چه خوب !!!
با گریه های آرام من هم آواز شده اند
خاطرات لحظه به لحظه در ذهنم مرور می شوند
و چون گردبادی احاطه ام کردند
توان گریختن ندارم
به هر سو می روم رهایم نمی کنند
قلبم در آتش دوري تو می سوزد
و باز تو نیستی که مرهمی بر آن بنهی ...
دلم رهایی می خواهد، رهایی از این فشارها
رهایی از این همه دور بودن و فاصله ها
رهایی از دلتنگی ها ...
کجایی مهربان ؟!
باز هم امشب مست عطر وجودت هستم باز هم اشک امان خوابیدنم نمی دهد صدای نفسهایت در گوشم پیچیده خرابت هستم ... باز هم دیوارهای فرسوده قلبم در حال فرو پاشیدنند و چون همیشه تو نیستی ... در این تاریکی و تنهایی با شب رازها گفتم با سفر کرده ام درد دلها کردم و باز هم دردهای پنهانم را برای او بازگو کردم و .....................................................................................
ع.م
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
ع.م
آرزوی من این است که دو روزه طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آروزی من این است که تو مثل یک سایه
سرپناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشقو ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستیه تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستیه تو من باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی
تک ستارۀ روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی که اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها
ع.م
سلام ای بهترينم هنوز عاشقتيرنم می دونی من کيم ديگه همونی که اين متنو برات می نویسه همونی که عاشقونه و پاک دوستت داره همونی که برات جای همه کس و همه چی شده همونی که اگه بگه می خوام برم حتی يک کيلومتر اونطرفتر اشکت می ريزه همونی که ارزو ت شده که يه روز و باهاش سر کنی اونی که تو هر نفسی يادشی م عزيزم تنها يه جمله می گم کفايتت همين بس تو جانشين تموم عمر خسته و بيهودمی تموم شاديهای رفته ام که بيگناه به عذاب تبديل شدند با تو به اوج می رسم و تنها از نعمات جهان ترا ای همیشه عشقم دوست دارم

جاده هاي بي كسي رو طي مي كردم آروم آروم ...
چقدر تنها بودم ...
با تنهايي بودم و آرزو برايم معنايي نداشت ...
روز و شب برايم تفاوتي نداشت و گذر عمر مرا با خود مي برد ...
هيچ كس نبود تا اين گونه عاشقانه برايش درد و دل كنم ...
هيچ كس نبود تا اين گونه زندگي را برايم معنا كند ...
هيچ كس نبود تا اين گونه عاشق و سرگردانم كند ...
هيچ كس نبود تا تنهاييم را برايش زمزمه كنم ...
تا اين كه تو آمدي !!!
آمدي و مرا از جاده هاي بي كسي و تنهايي رهايي دادي ...
حال روزها را از پي هم يكي يكي مي شمارم تا دوباره ببينمت ...
تا دوباره ديدنت رنگي باشد بر اين روزگار بي رنگم !!!
حال گذر عمر برايم شيرين است ...
چرا كه يا در كنار تو ام يا به ياد تو !
حال تو هستي تا به درد دلم گوش كني ...
تو هستي ...
تو هستي كه اين گونه زندگي برايم زيبا شده ...
جانان من ، مهربان من ، تو هستي كه اين گونه عاشق و سرگردان شده ام ...
تو هستي تا آرام آرام در گوشت زمزمه كنم تنهاييم را !!!
فقط يك كلام ديگر ؛
هستي كه هستم ...
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري ع.م
دست گذاشتم رو یکی ...
دست گذاشتم رو یکی که یک قُشون خاطر خواشَن
هَمَشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونَشَن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشادِ همسایمون پیشِ قَدِش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو میشنوی از اون غزله
دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و بَرِشَن
مُردشن ، دیوونَشَن ، مجنونِشَن ، پَرپَرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، همه عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم امّا کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
کمترین شاگردِ چشماش خودِ مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشتِ هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
اِنقَدَر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتم رو یکی که خَندَشَم نفس داره
تو تمام نقشه های خوبِ دنیا دَس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تَک نشون بدی ، می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشتها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینارو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه ، من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قَلبَمو ، چشمامو ، سَرَم
تا مثِ تو قصّه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتره ، مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشمام ، الکی
چون می دونه دوسش داره
ع.م
من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن
بازدلم بهانه ات را گرفته استو دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابدچند وقتی است که گم شده ایدر لابلای تار و پور وجودماصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...خودِ خودِ من شده ایبا این حال از من دوریدورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردیواااااااااای چه دست نیافتنی شده ایچه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم برای بودن با توآه چه فاصله ای است بین چشمان من و توچه دور است بوسه هایت از گونه هایموچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانتمن عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فرداعاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایتای عزیز ترین، حال که مشتاق ترینم بیا، که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنمولی اگر امروز هم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بوددیوانه ی نبودنت، دوریت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هایت....نگذار دیوانگی نبودنت جنونی کشند شود برای آغازسفر به نیستیو من بمانم و حسرت بوسه اتمن بمانم و سردی دستانممن بمانم و .....بیا که دیگر به حد جنون رسیده ام و سفر نزدیک است
هر كسي از من خواست با او باشم از من دور شد
مهرباني ديد و از اين لطف من مغرور شد
خواستم با او بمانم تا ابد هم آشيان
ديدم اما هر چه راگفتم به او در گور شد
كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت
شمع با پروانه الفت مي گرفت
كاش مي شد در پس احساسها
خنده ها از اشك سبقت مي گرفت
كاش مي شد از الفباي وجود
عين و شين و قاف نشات مي گرفت
كاش ميشد در پس سجاده ها
يك دعا تا اوج رفعت مي گرفت
آتش عشق تمام وجودم را فرا گرفت
گریه از گونه ام سرازیر شد
شاید این اشک جدایی خاموش کند آتش دوری من را
کی برمیگرده اون یاره همیشه عاشق
میدونم اون عاشق بود و یک روز برمیگرده
چرا از من جدا شد
خدايا هرکه با من آشنا شد
نمي دونم چرا از من جدا شد
روز اول که اومد با وفا بود
وقتي نازش کشيدم بي وفاشد
باز سحر اومد ، آفتاب در اومد
با خنده گل شب به سر اومد
گلي دارم به گلزار زمونه
که در زيبايي و خوبي نشونه
بگوئيد بيش نرنجونه دلم رو
که آهم سرد تر از باد خزونه
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو رسوای عبادت می شدم
دلم این خسته عاشق یه خدای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
می دونم زندگی اینجوری نبود
مرد عاشق یه شبهای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه
شبها اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت
نمی گم با تو واسم، گریه دیگه گریه نبود
با تو این زمزمه ها یه های های دیگه داشت
می دونم پیش تو آروم می شدم حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم می شدی، صاحب دنیات می شدم
فکر نکن چشمهای تو یه آشنای دیگه داشت
دلتنگ توام ع.م
با سرانگشتانم رو شیشه مه گرفته پنجره نام تو را می نویسم . تو نیز می گریی و قطرات اشک از چشم خیس پنجره لیز می خورند و من تو هر دو می گرییم برای تنهایی هم .
دلم می خواهد پنجره را بگشایم اما هراسانم از شب و از اسمانی که در پشت قاب اهنین پنجره . ماه مرا بلعیده . هراسانم از ابر های سیاهی که تو را از من بربایند .
با دست های خالی خیال خود . پنجره ای رو به دلتنگی هایم می گشایم . با ان سال ها که تو بودی و من می دانستم بودنت جاودانه است. با تمام وجود بال می گشایم و با اغوشت پناه می برم. انجا که می توان به میهمانی خواب های رنگین عاشقانه رفت .
کاش می شد بیایی تا با هم خاطرات را مرور و جمع می کردیم و با هم می خواندیم نوای صبح امید را . < م > عزیزم قلب کوچک من از دوری تو در سینه تنگم پینه بسته و در نفس هایم فریاد غربت تو نهفته است . کاش می شد ...................................................
خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما به قول پناهی:
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه
اما اینار با زره و شمشیر
مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی
آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی
اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن
اما مگه ممکنه...
می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه
اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته
اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه
حالا می مونی بین والا بلا
بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی
می ری سراغ یه راه میون بر
میخوای از پشت حمله کنی
مهربون می شی
دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری
الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی
می دونی چرا اینکار رو می کنی؟
برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه
بعد یهو چشمات رو باز می کنی
خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی
تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی
اون ولت می کنه و می ره
تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه
بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن
دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم
یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم
یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم
دنیا دنیای بدی شده
یا نه ما آدمهای بدی شدیم
نامهربونیامون واسه چی
چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست
بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم
بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم
آره این یکی بهتره
هر کسی یه فکری به حال خودش کنه
تا دنیامون بهتره بشه
خوش رنگ تره و زنده تر بشه
بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره
دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره
یعنی می شه؟
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
ديدم كه تو دريايي و من رود شدم
در وسعت چشمان تو محدود شدم
آن روز كه در آتش عشق افتادم
سر سبز تر از آتش نمرود شدم...
مدتها بود كه در دلم گم شده ايي داشتم ...
هر آهنگي رو به عشق اون گوش ميدادم ...
هر جايي رو به عشق ديدنش ميرفتم ...
و هر كاري رو به اين عشق انجام ميدادم تا اگه روزي با هم بودیم كلي حرف از همه چيز براي هم داشته باشیم...
...
...
...
...
مي نويسم ...
برای تو می نویسم . تا هميشه یاد تو زنده بماند با ياد و خاطره ها.
همواره لبخند را بر گريستن و آغاز را بر وداع و زيستن را به مرگ ترجيح خواهم داد
روزي كه خسته از همه ، به زندگی لبخند ميزدم و به ديدار عزیزم ميرفتم تا دنيا را برايم زيبا نشان دهد .
نمي دانم كه تا چه لحظه ايي از ثانيه ها به انتظار اين شيرين خواهم نشست ...
اما چه شيرين است لحظه ديدار عزيزم ...
لحظات به پايان رسيد ...
مثل گذر بي رحم ثانيه ها ...
ديگه از ساعت متنفر بودم ...
لحظات رو ثبت ميكرد ...
ثانيه ها مثل يك روياي تلخ عصر جمعه مينمود ...
...
اشك از چشمانم جاري بود ...
تنهایی را با تمام حسهاي خوب دنيا در آغوش داشتم ، مي بويدش و مي بوسيدش ...
...
باز روزگار تنهايي ام را حس ميكرد ...
خاطرات. همدم تنهايي ام شده و ...
ماه را براي هميشه نگاه خواهم داشت كه خاطره ديدن « تو » همچنان مثل زلال « چشمانت » شفاف و پاك بماند ، « عزيز دل »... ع.م
تاحالا دل تنگ کسی شدی؟
اصلا میدونی دلتنگی چیه؟
اونم ازبدترین نوعش؟
بزرگترین دلتنگی اینه که
بدونی اونی که دوسش داری
هیچوقت ماله تو نمیشه.
اینه که بدونی
یه روزی ازکسی که دوسش داری
باید جدا بشی
چه بخوای چه نخوای
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن . جه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
روزگاریست که از حال تو بی خبرم
کاش چشمان تو می دید دو چشمان ترم
دل حسرت کشم از درد به تنگ آمده است
جز خدا غیر چه داند که چه آمد به سرم
رفتی اما زدلم یاد تو یک لحظه نرفت
به خدا نیست به جز یاد تو یار دگرم
کاش میشد که ببینم رخ چون ماهت باز
تا فدایت کنم این جان به غم غوطه ورم
بنشینی به کنا رم غمم از دل ببری
تو نگاهم کنی من ناز نگاهت بخرم
کاش می بود مرا بال و پری تا با آن
پر گشویم چو پرستو و به سویت بپرم................... با تو میمانم فقط با تو